CloseMaximizeMinimize تبلیغات وبلاگ
ما همه خوبیم
نفرین سال 2008 | عمومي

نوشته شده توسط سحر در 8 آبان 1387 ساعت 01:48
بابا ایول! | عمومي

نوشته شده توسط سحر در 6 آبان 1387 ساعت 20:17
هوای دیگر... | عمومي

نوشته شده توسط سحر در 3 آبان 1387 ساعت 20:11
من هستم ولی ماندنی نیستم! | عمومي

اگر تو تمام عمرم دوروز رو زندگی کردم

همین دو روز بوده...


نوشته شده توسط سحر در 26 مهر 1387 ساعت 20:47
گلم!دلم! | عمومي

حرمت نگه دار گلم!

این اشک ها خون بهای عمر رفته ی من است...

و من سال هاست که مرده ام

hoseine panahi


نوشته شده توسط سحر در 26 مهر 1387 ساعت 20:44
دو روزی با خودم... | عمومي

فردا ۱۶ نفری دو روزی می ریم یه روستای دور افتاده

کلا ۱۰۰۰نفرهم توش زندگی نمی کنن

این روان شناس گروهمون بهمون گفته هر وسیله ای که ارومتون می کنه با خودتون بیارید

تو اون روستا نه تلویزیون داریم نه اینترنت نه تلفن

خودمونیم و خودمون...

مدت هاست که نمیتونم البوم سیاه رنگی رو که عکسهام از نوزادیم تا ۱۲ سالگیم توشه رو بدون اشک ببینم

با خودم می برمش

باید با این بلوغ وحشتناک ذهنیم کنار بیام

من کودکی هام رو می خوام... 

به همون نابی 


نوشته شده توسط سحر در 24 مهر 1387 ساعت 21:28
دلم گریه می خواد... | عمومي

خیلی سخته وقتی بغض تو گلوت راه نفست رو بند اورده

 به خاطر اون غرور لعنتیت با زور لبخند بزنی و

 بگی :خوبم

این روزا فقط باید فکر کنم

حالا می فهمم که اصلا خودم رو نمی شناختم

تکلیفمو  با زندگی باید روشن کنم

نمی تونم بنویسم...

it's all coming back to me now-


نوشته شده توسط سحر در 19 مهر 1387 ساعت 21:41
رستورانی همین نزدیکی | عمومي

نوشته شده توسط سحر در 1 مهر 1387 ساعت 21:55
ادامه نخواهم داد... | عمومي

وحشتناکه وقتی اندازه ی مو های سرت ادم دور و برت باشه و باز هم تنها باشی

از اون وحشتناک تر وقتی که روز تولدت از بقیه ی روزای سال تنها تر باشی 

-

-

-

روزی که مال من بود شد یه کابوس کنار بقیه ی کابوس هام

خیلی برنامه ریزی کرده بودم براش

حیف اون روز...

حیف...


نوشته شده توسط سحر در 1 مهر 1387 ساعت 21:32
دیگر بر نخواهد گشت!!! | عمومي

خیلی دوست دارم برگردم به ماه رمضون ۱۲و۱۳ سالگیم...

خونه ی مامان بزرگ

سحر که می شد بابا بزرگم می یومد همه رو صدا می کرد

همه دور هم می شستیم سر سفره ای که مامان بزرگم قبلا اماده کرده بود

موقع افطارم که دیگه واسه خودش شوری داشت

حالا که تو خونه تنها کسی هستم که روزه می گیره

سحر و افطار واسم فقط حکم وعده غذایی رو دارن

نه از اون خوا ب الودگی موقع سحر خبری هست نه از گرسنگی قبل از افطار

دیگه روزه بودنم با نبودنم فرقی به حالم نداره

تنها احساسی که خوب می فهمم دلتنگی ست...

ای کاش زمان تو ۱۲ سالگیم می ایستاد...

 

با گریه نوشتن هم عالمی داره... 


نوشته شده توسط سحر در 21 شهريور 1387 ساعت 20:06
نوشته هاي پيشين
:: توجه :: برای مشاهده هر پوشه یا مطلب کافیست بروی عنوان آن کلیک نمائید تا باز یا بسته شود
صفحات: [1]  [2]  [3]  [4]  [5]  [6]  [7]